سلام دوستان عزیزم

این وبلاگ شخصی بنده است و بیشتر حرفای دلمه و کپی اینجا خیلی کم دیده میشود

نمیگم اصلا...کمـــــــتر

امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد

فقط یک نکته:

اینکه دوست محترمی که به این وبلاگ میاید لطفا نظر تبلیغاتی نگذارید

نظر شخصی و خصوصی هم نگذارید چون در صورت مشاهده عمومی خواهد شد

اینکه برای خودتون و من احترام قائل شید و حرفایی که اصلا مناسب فضای مجازی نیست رو ننویسید چون در اینصورت به شخصیت خودتون توهین کرده اید

خیلی مشتاقم که نظرتونو در باره ی دل نوشته هام بدونم

ممنون.مهدیه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 16:35 توسط مهدیه |

 

♥    حواست هست خدا؟؟؟؟؟؟؟؟ ♥
         ✔هروقت صدای شکستن خودمو شنیدم.گفتم باشه منم   
             خدایی دارم....  ✔
♥   حواست هس خدا؟؟؟؟؟؟؟      ♥    
         ✔ازبچگی تاالان هروقت زمین خوردم و به سختی پاشدم
             یه جمله شنیدم "غصه نخور خدابزرگه"  ✔      
♥    حواست هست خدا؟؟؟؟؟؟؟؟   ♥     
          ✔حواست هس هرروز باهات دردودل میکنم؟؟؟؟؟؟؟✔  
          ✔حواست هس غصه هام داره سنگینی می کنه؟؟؟؟؟✔   
          ✔حواست هس خیلی وقته چشام بارونیه؟؟؟؟؟؟؟✔
♥    حواست هست.....؟؟؟؟؟        ♥
         ✔خیلی وقت یه کسایی قلبم رو شکستن ولی نشد که         
          جوابش رو بدم....؟؟؟✔
♥    حواست هست خدا نفس کم اوردم؟؟؟؟؟؟؟؟  ♥
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم بهمن 1393ساعت 18:19 توسط مهدیه |

 
چه دلمون بخواد چه نخواد،
خدا یه وقتایی
دلش نمیخواد
ما چیزی که دلمون میخواد رو
داشته باشیم...!!
 
 
-هیچوقت خودتو
صد در صد خرج کسی نکن.!!
 
 
"دوستت دارم"
حرف ساده ایست،
هم گفتنش آسان است،
هم شنیدنش...
 
اما...
فهمش ساده ترین
دشوار دنیاست.!!
 
 
-هرجا دلت شکست،
خودت تیکه هاشو جمع کن.
تا هر کسی منت دستای
زخمیشو سرت نذاره...!!
 
 
-تنهاییت را پیش فروش نکن.
فصلش که برسد،
به قیمت میخرند...
 
 
-بعضی وقتا باید بد باشی
تا بفهمن خوب بودن،
وظیفه نیست...!!
 
 
-حرف دلتو بزنی،
دلشو میزنی.پس هیس...
 
 
-هرگز برای چیزی که
تقدیر تو نیست
اصرار نورز که پایانش
درماندگیست...!!
 
 
-این خیلی مهمه که
وقتی از زندگی کسی
رد میشی،
رد پای قشنگی از خودت
به یادگار بذاری...!!
 
 
و...
عزیزی میگفت:
 
همیشه آنقدر خوب باش که
بزرگترین تنبیه تو
برای دیگران،
گرفتن خودت از آنها باشد.!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم بهمن 1393ساعت 8:0 توسط مهدیه |

"" فريدون فرخزاد""
گر تن بدهى ... دل ندهى کار خراب است
چون خوردن نوشابه که در جام شراب است
 
گر دل بدهى ... تن ندهى باز خراب است
اين بار نه جام است و نه نوشابه ... سراب است
 
دريا بشوى چون به دلت شور عبور است
نوشيدن يک جرعه زجام تو عذاب است
 
باران بشوى چون که تنت بر همه جاريست
کى تشنه شود سير ... فقط نام توآب است
 
اينجا به تو از عشق و وفا هيچ نگويند
چون دغدغه ى مردم اين شهر حجاب است
 
تن را بدهى ... دل ندهى فرق ندارد
يک آيه بخوانند ... گناه تو ثواب است
 
مرغان هوايى چو بيفتند در اين دام
فرقى نکند کبک و يا جوجه عقاب است
 
صياد در اين دشت مصيبت زده کور است
هر مرغ به دامش برسد ... نام ,کباب است
 
هر مشتى غضنفر که رسد از ده بالا
بر مسند قدرت چو زند تکيه ... جناب است
 
اصلا سخن از تجربه و علمو توان نيست
شايسته کسى است که با حکم و خطاب است
 
در دولت منصور که يک سکه حساب است
تنها سند ساخت يک صومعه خواب است
 
اينجا کسى از مرگ بشر ترس ندارد
ترس از شب قبر است وسوال است وجواب است .
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم بهمن 1393ساعت 7:30 توسط مهدیه |

وقتی دنیا به فکر تسخیر فضــــــــــــا بود، ما به این می اندیشیدیم کهانگشتر عقیق در کدام انگشت، ثواب بیشتری دارد...ًاین جغرافیا نیست که جهان سومی بودن را تعیین می کند....!!!آدمها هستند که آن را می سازند! جهان سوم جا نیست، شخص است.جهان سوم منم،جهان سوم تویی،جهان سوم طرز تفکر ماست،نه آن مرزهایی که داخلش زندگی می کنیم ! جهان سوم جاییست که درآمد یک دعا نویس از یک برنامه نویس بیشتر است.جهان سوم جاییست که مردمش جهان سومی فکر میکنند!جهان سوم جایی است که بسیاری ازمردمانش با يک "استخاره" هدف تعيين ميکنند ! و با يک " عطسه " از هدف خود دست ميکشند!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 14:39 توسط مهدیه |

از وقتی شروع کردیم به قربانت بروم های تایپی

دوستت دارم های smsاي

عاشقتم های فیسبوکی،وایبری،ویچتی،لاینی

بد شده ایم

از وقتی هر کدام از کانتکت هایمان چیزی فرستاد"قلبهای سرخ"را روانه تکست کردیم.و عشقم و عزیزم و گلم صدایش کردیم

فرقی هم نمیکرد که باشد

دیگر کلمات دم دستی ترین ترفندمان شد

کلماتی که مقدسند،معجزه میکنند،افتادند زیر دست و پا

فرقی برایمان نکرد که چه کسی باشد از چه جنسی باشد،

فقط اینکه باشد و دمی بگذرد برایمان کفایت کرد.

بد شده ایم،از وقتی لبخند زدیم و بوسیدیم و نوازش کردیم و آنسوی ماجرا پیچیدیم و پیچاندیم و به زرنگی خود آفرین گفتیم.

حال خیلی هایمان خوب نیست.

این روزها عادت کردیم مرگ خیلی چیزها را جشن بگیریم.

عشق،عاطفه....

دردناک است حال و روزمان

دردمان درمان دارد

کمی صداقت،شهامت...

همین

+ نوشته شده در شنبه بیستم دی 1393ساعت 12:38 توسط مهدیه |

من زنم …

دست خودت نیست
زن که باشی
گاهی دوست داری تکیه بدی
پناه ببری
ضعیف باشی

دست خودت نیست
زن که باشی
گهگاه حریصانه بو میکنی دستهایت را …
شاید عطر تلخ و گس مردانه اش
لابه لای انگشتانت باقی مانده باشد

دست خودت نیست
زن که باشی
گاهی رهایش میکنی و پشت سرش آب میریزی
و قناعت میکنی به رویای حضورش
به این امید که او خوشبخت باشد

دست خودت نیست
زن که باشی
همه ی دیوانگی های عالم را بلدی

من زنم …

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم دی 1393ساعت 15:51 توسط مهدیه |

من

این روزها سرشارم

سرشار از عشق به مرد رویاهام

سرشار از تنفر

سرشار از بی حسی و سرشار از حسادت

به راستی مرز باریکی است بین عشق و تنفر

باریک تر از مویی

زندگی گویی دختربچه ای بی قرار است با هوای دلی ابری

روزی خوب و خوبی بد روزی عصبانی و روزی شاد روزی به تاخت و روزی به نرمی اما با این همه تنها دلخوشی ام این است میگذرد

اما دق میدهد تا بگذرد

اما با تمام اینها

با تمام این بودها ببخش

ببخش خودت را برای تمام راههای نرفته.برای تمام بیراه های رفته

ببخش بگذار احساست قدری هوا بخورد

گاهی بدترین اتفاق ها هدیه زمانه و روزگارند.تنخا کافیست خودمان باشیم که خود را برای تمان این بیراهه رفتن ها ببخشیم و به خودمان بیاییم

تا خدا تمام درهایی که به خیال باطلمآن بسته را برویمان باز کند

خطاهایت را بشناس آنها را پذیرا باش و تنها بین خودت و خدایت نگهشان دار

این دنیا نامحرم بد دل،نامحرم نامروت زیاد دارد

تا دست خداست تا مهربانیش بی انتهاست که تا میگویی خدایا ببخش به دورت میگردد و میبوستت و میگوید جانم؟چه کرده ای مگر؟

دیگر تورا چه نیاز به آدم ها؟تنها باش،زیبا بمان و بگذار با دیدنت هر رهگذر ناامیدی لبخند بزند و رو به آسمان و زیر لب بگوید:

هنووووووووووز هم میتوان از نو شروع کرد

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم دی 1393ساعت 10:10 توسط مهدیه |

باز هم سلام 
 
ناراحتم
 
انسانیت...چندروزه دارم مرگ انسانیت رو مسئولیت پذیریرو مهربانی رو با چشم خودم میبینم،چندوقت پیش تو یکی از صفحات مجازی چیزی دیدم که از اول صبح افکارم رو بهم ریخت و مدام ذهنم در گیر بود.کلیپ از یه بهزیستی و بچه های بی سرپرست و مدیر اون بهزیستی بود.اصلا نتونستم اون کلیپو تا آخر نگاه کنم چرا که واقعا دردناک بود،اینکه یه سری از بچه های بی گناه بهزیستی که تنها امید زندگیشون این مکان و محبت این ادماست زیر دست مدیر التماس و گریه کنند که اون ها رو با چوب نزنه ولی با تمام توانایی ای که در بدنش داشت اون بچه هارو میزد و میزد و میزد
اون کلیپ دل خیلیا رو سوزوند شاید بعضیا هم مثل من چند روزی با اون مسئله درگیر بودن ولی خب...گذرا
 
اون آدما نگاه کرده و دل میسوزوندن و البته طی یه قلقلک ته دلشون به این فکر می افتادن که ینی این آدم کجاست؟تو کدوم بهزیستی که ما بریم ازش شکایت کنیم؟اما آیا همین یدونست؟باید بگم انسانیت تو دل مردم مرده،دیروز بچشم دیدم که یه بچه که از کلام لکنت داشت با پای لنگان وارد خونش شد
 
نمیگم کسی مقصره چون اصلا من در جایگاهی نیستم که بتونم اینطوری قضاوت کنم ولی آیا واقعا اگر در جهت بهبودی این بچه نبود اون رو اونم تو تابستون جایی می‌فرستادند؟نه کسی پاره تنشو حاضر نیست حتی خار به پاش بره چه برسه به اینکه بخوان تو تابستون بچشونو اذیت کنن
 
چندوقت پیش از معلم همین بچه شنیدم که میگفت ما درآمدی اینجا نداریم که بخوایم تخفیفی قائل شیم
 
در صورتی که همین خانواده ماهیانه نزدیک 500هزار تومن پول به اون مرکز میدن
 
همیشه به این فکر میکردم که ادمایی که تو بهزیستی کار میکنن چه انسانای خود ساخته و شریفی هستند همینکه تو طول روز یکم فکر کنن به اینکه خدا چقدر به اون لطف داره که سالم افریدتش و محتاج کسی نکرده طی سالیانی که اونجا کار میکنن با عشق کار میکنن و یه آدم مؤمن مطلق میشن
 
اما چند وقت پیش سعادت اینو داشتم که به بهزیستی یا بعبارتی آموزشگاه زیر نظر بهزیستی برم،بزور کمی اونجا موندم اولا اینکه واقعا رفتار کارکنانه اونجا با بچه ها بد بود و من مطمئنم اگر پدر و مادر این بچه ها میدونستن که جگرگوششون اونجا چجوریه اجازه نمیدادند بره اما خب از طرفی چاره ای نداشتند هرکسی آرزوی سعادت بچشو داره و دلش نمیخواد بخاطر معلولیتش راکد بمونه راستش این چند وفته این موضوع ها خیلی ذهنمو مشغول کرده نمیدونم
هی
دوستان به فکر هم باشید تو این وادی بی رحمی 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 9:9 توسط مهدیه |

سلام این چند روز خارج از محدوده روزمرگی کلی چیز جدید فهمیدم راجب خودم،جنس مونث،ظریف بودن و در عین حال قوی بودن،راجب تاکید خدا به بی نظیر بودن این جنس و غبطه و سجده فرشتگانش یادمه وقتی دوم راهنمایی بودم یه مراسم ادبیات واسمون برگزار کردن راجب شعرا و نوع شعر کنفرانس و پروژه میدادیم منم چون اهل تحقیق نبودم تنها کاری که تونستم بکنم پوشیدن لباس محلی و توضیح دادن راجب زبان های خطه های مختلف ایران بود ازونجایی که مدرسه باحالی داشتیم یه آقایی که لااقل توی شهر خودمون تو شعر و ادبیات حرف اولو میزد سر و کله اش پیدا شد و همه اعم از دبیر و ناظم و مدیر و همه ی دانش آموزان دورشو گرفتندو قرار بر این شد که با دانش آموزان مراسم مشاعره بذارن اونم تو نماز خونه ی مرکز. همه رفتن بجز تعدادی محدودی که اونم من بودم و دبیر ادبیاتمون و یه سری از بچه ها نمیدوونم چرا نرفتم از روی اون سال 6-7 سال میگذره و من بخاطر ندارم چرا نرفتم فقط اینو میدونم که اصلا از اون اقاهه خوشم نمیومد این آدما فقط بلدن تبلیغ کنن.اگه واقعا هدفش شعر بود و ادبیات چرا روزای عادی نیومد؟ بگذریم اون سال اونقدر بچه ها گرم شهر بودند که ساعت 2 شد و زنگ مدرسه و خبر رفتن به خونه به صدا در آمد و من هم از سر بیکاری نیمکت و صندلی هایی که از کلاس آورده بودیمو برگردوندم سر جاشون و بعدشم خونه روز بعد ادبیات داشتیم و همه ی بچه ها استرس اخم و تخم معلم بخاطر بی نظمیشونو داشتن وقتی اومد یه کادو دستش بود و بعد وقتی گله هاشو کرد برگشت و گفت این مراسم سببی شد تا ما مسئولیت پذیر ترین و با نظم ترینه کلاسمونو بشناسیم و اون هم کسی نیست جز مهدیه خانوم و هدیه رو به رسم تشکر بهم داد و شروع به تعریف از دیروز کرد و تنها کسی که این وسط میدونست که همشم نمیشه گذاشت پایه مسئولیت پذیری خودم بودم و خودم گذشت تا اینکه سال بعد دوباره همون مراسم اتفاق افتاد ولی اینبار بدون هیچچچچچچچچچچچ دلیلی خودمو گم و گور کردم و از زیر کار در رفتم و حسابی بیکار واسه خودم چرخیدم اما جالب اینجاست که هیچکس بهم هیچی نمیگفت و همه فکر میکردن دارم کاری میکنم این بود اون سال فهمیدم آدم باید برای اولین بار خودش رو ثابت کنه تا برای همیشه در دل بشینه و سال بعد دوباره یه اتفاق جدید اما در محدوده زندگی خودم.و باید به مدت 1 ماه مسئولبت خواهر برادر 6سالم را بر عهده میگرفتم.اینکه چقدر ناقص این کارو کردم واسم اهمیت نداره اینکه الان وقتی به بعضی کارای اون روزام فکر میکنم پشیمون میشمو شرم میکنم واسم مهم نیست مهم اینه که به خودم ثابت شد اونقدرا که پدر یا دوستانم فکر میکنن مسئولیت پذیر نیستم تا همین چند روزه و اتفاقات جدید و اینکه خوسحالم از اینکه خودم از مسئولیت پذیریم راضیم هر چند خستگی بیش از حد و تایم خوابه کمی دارم اما حس خوشایندم باعث میشه زیاد اذیت نشم و این خیلی خوبه تنها دلتنگی همیشگی عذابم میده و فکر مشغول و درس و درس و درس دوستان من،خواهران من ارزشتونو بدونید.ارزش خانوم ها از ابتدای خلقت زبان زده اما امروزه بعضی دوستان این ارزش رو به کثافت کشیدن .برای اثبات خودتون و ثابت کردن اینکه جزو اون دسته نیستین نیازی نیست از صدف نجابتتون خارج بشید کسی که باید شما رو بشناسه خودش میشناسه و یه متن زیبا درباره ارزشمون در ادامه دوستون دارم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 20:36 توسط مهدیه |

مطالب قدیمی‌تر