پروفایل نویسنده

آرشیو مطالب

کلیه مطالب این وبلاگ

طراح قالب : آی تم



هرگز گمان مبر ز خیال تو غافلم ، گر مانده ام خموش ، خدا داند و دلم

سلام دوستان عزیزم

این وبلاگ شخصی بنده است و بیشتر حرفای دلمه و کپی اینجا خیلی کم دیده میشود

نمیگم اصلا...کمـــــــتر

امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد

فقط یک نکته:

اینکه دوست محترمی که به این وبلاگ میاید لطفا نظر تبلیغاتی نگذارید

نظر شخصی و خصوصی هم نگذارید چون در صورت مشاهده عمومی خواهد شد

اینکه برای خودتون و من احترام قائل شید و حرفایی که اصلا مناسب فضای مجازی نیست رو ننویسید چون در اینصورت به شخصیت خودتون توهین کرده اید

خیلی مشتاقم که نظرتونو در باره ی دل نوشته هام بدونم

ممنون.مهدیه

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 16:35 |- مهدیه -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


سلام این چند روز خارج از محدوده روزمرگی کلی چیز جدید فهمیدم راجب خودم،جنس مونث،ظریف بودن و در عین حال قوی بودن،راجب تاکید خدا به بی نظیر بودن این جنس و غبطه و سجده فرشتگانش یادمه وقتی دوم راهنمایی بودم یه مراسم ادبیات واسمون برگزار کردن راجب شعرا و نوع شعر کنفرانس و پروژه میدادیم منم چون اهل تحقیق نبودم تنها کاری که تونستم بکنم پوشیدن لباس محلی و توضیح دادن راجب زبان های خطه های مختلف ایران بود ازونجایی که مدرسه باحالی داشتیم یه آقایی که لااقل توی شهر خودمون تو شعر و ادبیات حرف اولو میزد سر و کله اش پیدا شد و همه اعم از دبیر و ناظم و مدیر و همه ی دانش آموزان دورشو گرفتندو قرار بر این شد که با دانش آموزان مراسم مشاعره بذارن اونم تو نماز خونه ی مرکز. همه رفتن بجز تعدادی محدودی که اونم من بودم و دبیر ادبیاتمون و یه سری از بچه ها نمیدوونم چرا نرفتم از روی اون سال 6-7 سال میگذره و من بخاطر ندارم چرا نرفتم فقط اینو میدونم که اصلا از اون اقاهه خوشم نمیومد این آدما فقط بلدن تبلیغ کنن.اگه واقعا هدفش شعر بود و ادبیات چرا روزای عادی نیومد؟ بگذریم اون سال اونقدر بچه ها گرم شهر بودند که ساعت 2 شد و زنگ مدرسه و خبر رفتن به خونه به صدا در آمد و من هم از سر بیکاری نیمکت و صندلی هایی که از کلاس آورده بودیمو برگردوندم سر جاشون و بعدشم خونه روز بعد ادبیات داشتیم و همه ی بچه ها استرس اخم و تخم معلم بخاطر بی نظمیشونو داشتن وقتی اومد یه کادو دستش بود و بعد وقتی گله هاشو کرد برگشت و گفت این مراسم سببی شد تا ما مسئولیت پذیر ترین و با نظم ترینه کلاسمونو بشناسیم و اون هم کسی نیست جز مهدیه خانوم و هدیه رو به رسم تشکر بهم داد و شروع به تعریف از دیروز کرد و تنها کسی که این وسط میدونست که همشم نمیشه گذاشت پایه مسئولیت پذیری خودم بودم و خودم گذشت تا اینکه سال بعد دوباره همون مراسم اتفاق افتاد ولی اینبار بدون هیچچچچچچچچچچچ دلیلی خودمو گم و گور کردم و از زیر کار در رفتم و حسابی بیکار واسه خودم چرخیدم اما جالب اینجاست که هیچکس بهم هیچی نمیگفت و همه فکر میکردن دارم کاری میکنم این بود اون سال فهمیدم آدم باید برای اولین بار خودش رو ثابت کنه تا برای همیشه در دل بشینه و سال بعد دوباره یه اتفاق جدید اما در محدوده زندگی خودم.و باید به مدت 1 ماه مسئولبت خواهر برادر 6سالم را بر عهده میگرفتم.اینکه چقدر ناقص این کارو کردم واسم اهمیت نداره اینکه الان وقتی به بعضی کارای اون روزام فکر میکنم پشیمون میشمو شرم میکنم واسم مهم نیست مهم اینه که به خودم ثابت شد اونقدرا که پدر یا دوستانم فکر میکنن مسئولیت پذیر نیستم تا همین چند روزه و اتفاقات جدید و اینکه خوسحالم از اینکه خودم از مسئولیت پذیریم راضیم هر چند خستگی بیش از حد و تایم خوابه کمی دارم اما حس خوشایندم باعث میشه زیاد اذیت نشم و این خیلی خوبه تنها دلتنگی همیشگی عذابم میده و فکر مشغول و درس و درس و درس دوستان من،خواهران من ارزشتونو بدونید.ارزش خانوم ها از ابتدای خلقت زبان زده اما امروزه بعضی دوستان این ارزش رو به کثافت کشیدن .برای اثبات خودتون و ثابت کردن اینکه جزو اون دسته نیستین نیازی نیست از صدف نجابتتون خارج بشید کسی که باید شما رو بشناسه خودش میشناسه و یه متن زیبا درباره ارزشمون در ادامه دوستون دارم
ادامهـ مطلبـ
یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 20:36 |- مهدیه -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


تنهـا برنامه اے کــه تـِکرارش آرزوےِ هر روز مـَن استـــ پـَخشِ زنده ےِ نگـاهِ توستــ … هَمیـن…
دوشنبه سی ام تیر 1393 9:41 |- مهدیه -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



ادامهـ مطلبـ
شنبه بیست و هشتم تیر 1393 22:19 |- مهدیه -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


عشق واقعي هيچوقت نمي ميره

اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره

"عشق خام و ناقص ميگه:"

من دوست دارم چون بهت نياز دارم

"ولي عشق كامل و پخته ميگه:"

بهت نياز دارم چون دوست دارم

سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه،

اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه

دوشنبه پنجم خرداد 1393 14:38 |- مهدیه -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


اینارو مینویسم که داشته باشم

هر شرایطی باشه و زندگی من هرجوری پیش بره من حرفم یکیه مرد نیستم اما مردونه پای عهدی که با خدا بستم میمونم


ادامهـ مطلبـ
یکشنبه چهارم خرداد 1393 20:25 |- مهدیه -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


 


ادامهـ مطلبـ
پنجشنبه یکم خرداد 1393 12:44 |- مهدیه -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


تو هنوز نمی دانی،

ولی من خوب میدانم که بی قراری،

 نه حاصل عشق، که محصول بی پناهی آدمهاست...

خوی مشترک انسانهای درمانده ایست که ملول از آتش افروزی بی رحمانه زندگی،

 دنبال جانپناهی برای مصون ماندن از غم ها و ترس های خویش می گردند...

و روزی که این آتش، هرچند برای مقطعی کوتاه فرونشیند،

اول چیزی که از آن می گریزند همان پناهگاه محقریست که در روزگار بی قراری، تنها قرارگاهشان بود

...آتش که فرو خوابید، تو را به مقصد قصر مجلل خویش ترک خواهند کرد...حق هم دارند...

پناهگاه که جای زندگی نیست....بگذار دیگرگون بگویمت!...

او که بسیار بی قراری می کند، عاشق تو نیست،

 دل اندوهگین شبی است در جستجوی ستاره ای برای گریز از تاریکی خویش...

آفتاب که طلوع کند، او تو را خواهد کشت...عیبی ندارد!...دوستش بدار!...به او دل ببند!...

ولی نه به اندازه قسم هایی که می خورد...سوگندهایش را باور کن، ولی شدتش را هرگز!...

چرا که از سر درماندگی و ترس است نه عشق!...واهمه هایش که بشکند، هیچ عهدی را نخواهد شناخت!...

او نه عاشق، که یک نیازمند است...نیازهایش را عاشقانه پاسخ ده، ولی دل به جاودانگی اش نبند

، که هر اینچنین آمدنی را رفتنی است، دهها برابر و در خلاف جهت!...

او خواهد رفت و برای در امان ماندن از ملامت های دل خویش، بهانه های خفته را بیدار خواهد کرد...

او را ببخش!...بی تقصیر است...این، قانون هر "با هم بودن" است که با التهاب ناشی از ضعف و نیاز پیوند خورده

باشد...آهنگ دلسوخته ی من!...
هرگز شالوده روحت را بر ضعف ها و نیازهای او بنا نکن!...

قدرت که گرفت، ویرانه ات می کند...

زمانه به من آموخت که ظالم ترین آدمها، زمانی مظلوم ترین بوده اند

 و آنانکه در ابتدای "با هم بودن"، بی قرار ترین اند، در انتهای راه، بی رحم ترین می شوند...

تقصیری ندارند...این، اقتضای طبیعت همه آنهایی است که در "خود" فرو پیچیده اند...

درد مشترک همه انسانهایی است که از دردهایشان فرمان می گیرند،

ممنون از ارمان عزیز بابت متن زیباشون

جمعه پنجم اردیبهشت 1393 18:4 |- مهدیه -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


این شهر....
شهر قصـــــه های مادر بزرگ نیست !
که زیبا و آرام باشد
آسمانش را
هرگز آبی ندیده ام
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمی کند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می گریزد از روشن نبودن راه هراسی نخواهد داشت

 

شنبه بیست و هشتم دی 1392 18:51 |- مهدیه -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


درگوشی۲


ادامهـ مطلبـ
شنبه بیست و هشتم دی 1392 18:29 |- مهدیه -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


Aytem.ir